يه دفعه شد رفتنمون پابوس آقا خودمونم نمي دونستيم اينجوري طلبيدمون. شيرين بود و هيجان زده بودم الينا جونم اين اولين سفرت بود به قلب ايران همونجا كه دل مامان هميشه براش مي تپه. همين كه از سركار برگشتم سريع وسايل سفر رو اماده كردم با بابا هماهنگ شديم با مادرجونو خاله سحر و دايي حجت صبح فردا آماده سفر شديم سوار بر ابرها پروازمون ساعت 10:30 از مهراباد. يك سفر 3 روزه تو فرودگاه بي قراري ميكردي يكم شير و بيسكويت خوردي تو هواپيما شير خوردي و خوابيدي وقتي بيادر شدي در حال فرود بوديم و تو از حسي كه فرود بهت مي داد و توي دلت خالي مي شد ذوق مي كردي مي خنديدي وما هم از خوشحالي و ذوق تو مي خنديديم توي هتل كمي استراحت كرديم عصري رفتيم...